هوَ مَعَکُمْ أَيْنَ ما کُنْتُمْ
خودمو دوست دارم اما همیشه ازخودم میزنم تا بقیه راحت باشن
منم دیگه:)
فردا اولین جامع کانونه امیدوارم خوب باشه
من که خیلی خستم...
به شدت نیاز دارم به دردودل
نیاز دارم ینفر منو بشناسه اونقدر کنارش راحت باشم پیشش که گریه کنم
هی میخوام بگم فلان شد میگم بیخی مهم نی
حسش نی
فقط تلاش تلاش و تلاش
ففط باید ادامه بدم
سر شدم... سر:)
فقط میخوام فشار های زندگیم کم شه
خواب...
پتو آخرین سپرمه تا وقتی میتونم پتومو بغل کنم میتونم ادامه بدم
نیازی ندارم کسی بغلم کنه خواب بغلم میکنه
اصلا مگه کسی مرد رو بغل میکنه؟ مرد به بغل نیازی نداره
مرد میره جلو همین
نرمال نیستم...
درست میکنمشا ولی خب سخته
درسمونم که خوندیم اما خستم و وقتی خسته میشم ماسکی ندارم
احساستم میزنه بالا:)
دلم برا گذشته تنگ شده چقدر حس و حال خوبی داشتم
چقدر ازدنیا چیزی نمیدونستم
چقدر دنیا رنگی بود الان آدمارو یا مشکی میبینم یا سفید
سفیدا فقط مامان،بابا و داداشمن
بقیه سیاهن ولی قلبم پر محبته نسبت به همون سیاها
چرا اینطور شدم؟
خب بزار دوباره شروع کنم به پست گذاشتن
حس و حال چیزیو ندارم بیحالم
یکم اذیتم آدمای اینجا به شدت رو اعصابمن
همیشه میگفتم بمیرم و به کشورم حمله نشه اما عادت کردم
خیلی دوست دارم برم پیش خانواده های میناب بدبختا خیلی مظلومن
ازونا مظلومتر بچهای لامرد:)
عوووو چقدر غریبه شدم با وبلاگم:)
چقدر سخته معمولی نوشتن عادت کرده بودم با استعاره بنویسم:)
هعپ...
میخوام یه تکونی بدم بخودم
راستی بعد کنکور میخوام طراحی انیمه یاد بگیرم :)
دوست دارم چرمدوزی یاد بگیرم صبح کله سحر برم ورزش کنم
کار با هوش مصنوعیم خیلی خوبه تو طراحی کمک میکنه
دوست دارم بنویسم:) چقدر از نوشتن خوشم میاد:))
جدیدا یاد گرفتم دردامو تبدیل به استعاره کنم
چیزای جالبی هم درباره خودم فهمیدم
مثلا اینکه اونقدراهم عجیب نیستم اغلب یه ماسکه تا آدما بهم نزدیک نشن
ناخوداگاه فعالم بخاطر نقش بازی کردنم فعال بود
من یه جنگجو نیستم یه ترسوی بزدل هستم:)
ترسویی که از ارتباطات میترسه دلیل اهمیت داشتن ارزشام هم این بود که من پشتشون مخفی میشدم تا کسی نزدیکم نشه
و اگه بهشون آسیب میرسید شخصیت من بود که خورد میشد
تصمیم گرفتم آروم آروم ترسم نسبت به آدمارو کم کنم حریم باید باشه اما حریم برای نزدیک نشدنه بقیه به توعه نه اینکه اونقدر ازخودت دورشی خودتم خودتو فراموش کنی
تصمیم گرفتم شخصیتم رو براساس علائق و افکارم بسازم نه ارزش هام
درسته که ارزش باعث معنا میشه و زندگی رو از زیستن جدا میکنه
ولی نباید ارزش رو سپر کرد آسیب زاست
فکرکنم اینارو درست کنم مشکلی برام نمیمونه:)
راستی راستی دارم بزرگ میشم😂
ولی هرچی میگذره دلم مهربون تر میشه کم کم دارم مثل بابام میشم
واقعا چیزی ارزش نداره بخاطرش دلت فکرت یا حتی زبونتو بخاطرش کثیف کنی
آروم باش تا بتونی آرامش رو متتقل کنی سخته ولی باید اینکارو انجام بدم:)
+نمیدونم روز چندمه:)
سلامی مجدد:)
میخواستم بیام ولی نمیدونستم چی بگم پس این متن رو که چندروز بعد شهادت حضرت آقا نوشتم رو میزارم اینجا تاهم بگم سالمم هم بگم شاید نفوذی هاتون کاررو برای مردم مبعوث شده سخت کنن شاید بخواین چشمان مشکی ایران بانو رو بارانی کنین اما نمیتونین اینجا خواستن توانستن نیست:)
هجوم تاریکی با نور نمیتونه کاری کنه:)
راندمانم رو میبرم بالای ۱۰۰درصد میخوام ۲۴ساعت بخونم😁
ببینیم چی میشه خب بسه دیگه چیزی نمیگم:)
پس از قرنها سختی...
پس از سالها خفت،خاری و ضعف...
او بلند شد؛
کمان آرش بر دست...،
گرز رستم بر دوش... و پتک کاوه بر کمرش بود.
دماوند شروع به غریدن میکرد، انگار که ضحاک روزگار از آتش خشم برخود میپیچید؛
با دستان خودش این اژدها را بیدار کرد ...
اژدهایی که ماردوشی او را راحت به سخره میگرفت،
هیمنه ی جعلی او درحال فروپاشی بود،
قدرت پوشالی او دگر برای هیچکس،
برای هیچکس حتی به اندازه ی مشی معلق خریدنی نبود.
هرقدر عقب مینشست او جلوتر میامد،
زمین زیر قدم های استوارش میلرزید...،
کسی نمیدید اما او به خوبی میدانست، کمرش زخمی کاری برداشته بود ،همان زخمی که بیدارش کرد.
جنگ را نمیخواست...
تنها به دنبال حقش بود،گمان میبرد میتوان با گفتمان مشکلات را حل کرد؛
اما دوستان خائنش؛
آن فاسدان لبخند به لب،
آنها از پشت سر قلبش را درآوردند.
هرچه پیراهن لرزید تن قبول نکرد،هرچه دل ترسید ذهن قبول نکرد، هرچه بازو امتناع ورزید، انگشت هم قبول نکرد... و چه ضربه ای سخت کاری بر تنش نشست.
آه و صد افسوس،گرمای تنش به سرعت هدر میرفت...
کسی حاضر نبود به او کمک کند،
ضحاک ترسناک بود و آدمیزاد ترسو.
اوضاع سخت طافت فرسا بود اما به ناگه آب روان سرزمینش جوشید،
آنچنان به جوش و خروش افتاد که دوستان و دشمنان انگشت به دهان ماندند،
گویا درآوردن قلبش، آن گرمارا هدر نداد...
گرمارا در سرتاسر سرزمینش پخش کرد.
دیگر تنها نبود و گرما نیز به سرما تبدیل نمیشد.
آه اِرکوین، قلب عزیز بود ،اما سیلی عظیم را باعث شد،
سیلی که دشمنان را به زانو درآورد...
سیلی که سالها باید درباره اش نوشت و خواند.