هوَ مَعَکُمْ أَيْنَ ما کُنْتُمْ
میخوام همینجا قول بدی
قول بده میبری هیچی ارزش نداره هدفتو واسش کنار بزاری
درد داری سرکوبش کن
خسته ای؟ حرکت کن
ناراحتی سنگ شو
بجنگ و برس...
اگر خواستین
میتونین -اینو-گوش بدین
متشکرم:)
فک کن گیاهی که یروز فقط ۷ساعت تایم گذاشتم روش رو بی غلط میزنم اونوقت کلیه رو غلط میزنم
ایخداااا منو سوسککننننن وای سر فیزیک یه اشتباه عای عجیب ریاضیو نگممم
فک کن درصدم ۳۳بود خدااا:))))
من گااوم گااااو
امیدوارم خریتم کمتر شه
واثعا حوصله تحلیلم نمیومد:)
عمو کااااظم!!
لعمت بهتتت من مازو ۱۰۰۰تا رفتم بالا توی الاغ ۴۰۰تا
خیلی ازت بدم میااااد کاظم کم عقللل کاظم بیشعوووور پففف
واقعا حوصله تحلیلم نیهههه
ولی خب باید انجام بدم...
یه سر زدم به وب قبلیم چقدر نوشته هام دردناک بود انگار با خون نوشتمشون
چقدر سخت گذشت بهم پارسال...
ولی خب تموم شد و امسال یه سال جدید با اتفاقای جدیده
یه آدم جدید پیشمه... یه شخصیت جدید پیشمه یه ذهنیت جدید
یه شرایط جدید...
همونطور که پارسال جنگیدم
امسال هم میجنگم...
واسه رسیدن -یه زندگی سخته هزینه-
بعد اینهمه ناامیدی بالاخره امید اومد تو دلم:)
تارگت بعدی هم ۱۰۰۰تا بالاتر باشه؟:)
خداروشکر واقعا... خونه شلوغ بود بعد سینماتیک هم نخونده بودم
مشاور طبق کانون برنامه میچینه برام رو دینامیک کارکرده بودم
بعد عرضم به حضور انورتون لوگاریتم هم خیلی کارنکرده بودم
بااین حال تونستم برسونم یوهوووو
ولی همچنان سختمه میدونی چی میگم؟ از تلاشم کمتر بود باید بیشتر و بیشترش کنم
من منم نه جا میزنم نه عقب میکشم
جدیدا مود جنگجوم دیر بالا میاد مثلا دیشب ۵۰دقیقه طول کشید قبلا سریعتر میزد بالا
ولی وقتی بزنه بالا هیچی مهمتراز هدفم نیست ادما (عادی)بی معنی میشن سختی بی معنی میشه و فقط راهم واسم مهم میشه
جالبه وقتی یه مشکل کوچیک پیش بیاد بیشتر اذیت میشم وقتی مشکل سنگین باشه یطوری انگار وحشی میشم عجیبم...
بگذریم
من هرچی باشم یکار بیشتر ندارم؛
ادامه...
یه سرباز وقتی که میرسه به ته خط تازه تبدیل به وزیر میشه!
یوهوووو
دیشتادادادای گوگولاگولا عوجوگوجوگو عاباباا سوسوسووسولپد
پر. پررر
۱۰۰۰تا ترازم رفت بالا گودااااا بمن میگن قاتل بروسلیی شوشوووؤو
بیشعور الاغ کیه؟ من!
وقتی حالم بده همچیو پرت میکردم فکرمیکردم درست شده امانه
الان آدمای دورمو میزارم کنار انگار کسیو دوست ندارم دآخه الاغ یه نفر رومخته بقیه هم بدن؟ نکنه قابل درک نیستم و آدمای نزدیکم فقط دارن تحملم میکنن نه درک...
ازت خوشم نمیاد ایکاش آدم بودی حیوون!
از زمان پست قبلی تا الا ۱۵تا تست زدم:) مخم درگیره گفتم گزارش کارو بدم بعد برم تست بزنم
فکرکنم ۱۸۰تا تست زدم ویدئو شمارشم دیدم
و هنوز مونده از کارم
دنیا داره میگه هل من مباره
رقیب میطلبه من همون رقیبیم که میزنش زمین من نمیبازم باختو نمیپذیرم
آدما ازدور خوبن نزدیک که میشن میبینی زشتن میبین دوست دارن اونطور که میخوان باشی
خودتو نمیبینن اون تصویر کوفتی ذهنیو میبینن و تو میوفتی تو اون خلا
من متنفرم ازین داستان حالم بهم میخوره منو نمیبینی؟ باشه به سلامت
من یه هدف دارم که باید برسم بهش دیر بشه مهم نیست من باید برسم
این منو نمیبینی؟مهم نیست من آدمایی دارم که منو ببینن حتی اگه نباشن هم من خودم خودمو میبینم برین از زندگیم بیرون من اگه دورم خلوت باشه راحتترم
بگذریم جنگ،جنگ،جنگ...
بخودم قول دادم که لبخندو محو کنم از لباشون
اونهمه زر زدن من فقط یجمله گفتم و رفتم از پیششون
گفتم پشیمونتون میکنم...
مطمئنم اسممو تو هر زمینه ای میشنوین
حرف زدم... الان وقت عمل به حرفه
من نه زیر حرفم میزنم نه باختو میپذیرم من همه نیستم!
یاح یاح یااااح تمومش کردم
خوی گشادمو زدم زمیییین الان میخوام مرورمم بکنم که دیگه خوی گشادم نتونه بلند شه
آره ناامیدم ولی ادامه میدم مهم نیست واسم هیچی من یه راه دارم که باید ادامش بدم هیچیز مهمتر ازین نیست...
امروز باید گیاهیو ببندم اسب خرم اگه تمومش نکنم هرچقدرم بیدار بمونم تمومش میکنم
فرهمند نیا نرسیده نمیدونم داره چه گوهی میخوره
رکب خوردیم ابوسفیان لعنتی وقتمو سر تولید مثل و کلیه الکی گرفتم باید میرفتم رو گیاهی حواسم نبود مشاورمم نمیدونم چرا حواسش نبود
من امروز تمومش میکنم
لعنتی ضعیفم توش ولی من تموم میکنم
فکرکنم تا ساعت۴بیدار بمونم ولی خب به عنم
من منم کارم ادامع دادنه...
داره زود تموم میشهههه نمیخواااام!!
خطم خداااست
من زدم سوال ۹۴گزینه ۱ بعد خودم خوندمش ۸۶گزینه ۱
واااااای بخدا یه باستان شناس بیاد خطمو ببینه منو بعنوان مسافر زمان از دوران تمدن عیلام میگیره میبره تو موزه:)))
عی خودااااا
ازخودم متنفرم و تو وجودم هیچچچ امیدی نیست
اما راهی ندارم جز ادامه
جا بزنم بشینم و ببینم چیزی که میخوامش رو ازم بگیرن؟
نمیشه اصلا نمیشه من غرورم بهم اجازه اینکارو نمیده پس من چیم اینجا؟
من هرگز امیدمو تو بدترین شرایط هم ازدست ندادم اما امروز ازدستش دادم...
و باید یروزی بالاخره ازدستش میدادم همونطور که میدونم غرورمم باید یروزی خورد بشه البته نمیدونم شاید شکسته شده باشه و من حواسم نبود ازبس دردای دیگه درد داشت نمیدونم
درهرصورت حتی ناامیدی هم نباید منو به زانو دربیاره
خیلی درد دارم وجودم پر از درده اما خب دنیا دیگه پیشم قدرتی نداره درد رو بغل میکنم به ناامیدی فکرنمیکنم سختیارو فرصت میبینم و با تمام وجودم ایستادم...
آره بازندم آره همش میبازم مهم نیست بازم میبازم به درک
درهرصورت من ادامه میدم سرنوشت من یچیزه
ادامه...
+واقعا حس میکنم دلم گریه میخواد
دولت میخواد پیام نور رو برداره اینهمه درد کشیدم که اینطور بشه؟
خدا جونم..؟
بخودم امید ندارم اما به تو چرا... ایمانم کامله بهت
ناامیدم نکنی خداجون...
به بابام زنگ زدم واسه کتاب درسی
یطور جان بابا گفت دلم ریخت... خستگی داشت میریخت از صداش ...
من خیلی بدم...خیلی بد چرا وقتی کار دارم بهش زنگ میزنم ؟ پسرم به درک باید محبت کنم اینهمه زحمت کشید برام
خاک توسرم لعنت به من که نتونستم واسش افتخار بشم
اون الاغ کیه که جواب تلفن بابام رو نده؟ بابام جواب کسایی رو نمیداد که اون آرزوشه ببینتشون امثال همین مردک عمومی و و چهل پدر زیرآبشو زدن و مجبور شد بیاد اینجا
عی لعنت بهم که باعث سرافکندگیشونم
کی میمیری؟ کی تموم میشی گوساله؟ چرادنیارو از وجودت پاک نمیکنی بمیر دیگه
تو ننگی ننگ!
امروز یچیزی یادم اومد پشمام ریخت خواستم بگم
عمه کوچیکه ی من دکترای فیزیک هسته ای داره از دانشگاه فردوسی مشهد جزو تاپ تن های ایران بودن ایشون
اما نه تهران رفت نه پاکستان نه سوییس همون مشهد موند و ازدواج کرد با یه کارمند بانک زندگیش خوبه ولی خب به چه قیمتی؟
میتونست بره پاکستان کلللی درامد داشته باشه اصلا سوییس بره اما نرفت من خودم حس میکنم بخاطر شوهرش(که اونزمان احتمالا دوستپسر تشریف داشتن)موند مشهد ولی خب درهرصورت حماقته...
اونزمان که موساد دانشمندارو ترور میکرد دوتا بادیگارد گنده داشت:))
الآن چیکاره باشه خوبه؟ ویزیتور شرکت:)) ازینایی که میگن بیا این جنسو بخر اونو ببر؛)
یه سری انتخابا هستن سرنوشت آدمو عوض میکنه هنوزم دیر نشده واسش اما نمیخواد کارکنه:) میخواد بخوره و بخوابه و چقدر جذاب که تو درستو با نمره ۱۸.۵(بالاترین نمره ای که میتونست بگیره) پاس کنی اما نری تو کارش...
هیچکس ارزش اینوکه آیندتو بخاطرش نابود کنی نداره
اصلا ازنظرم آدمی که الآن تورو به آیندت ترجیح میده آدم مطمئنی نیست
بگذریم خواستم بگم چقدر باحاله زندگی آدمایی هستن که اینطوری میجنگن اما وقت دریافت پاداش جا میزنن
عمم ۶تا کتاب چاپ کرده درباره فیزیک کوانتومی اما تهش همشو انداخت کنار:)
امیدوارم من تا تهش برم جلو میخوام اسم ایرانو تو جوامع بین المللی به رخ بکشم:) البته مقایسه اشتباهه
نه با اون با هرکسی من خودمم
من همه نیستم!
امروز یکم سردرگم شدم اما خب من راهی ندارم یا باید باختو قبول کنم یا بزنم جلو
من همیشه انتخابم دومی بوده و هست...
داشتم دفتر نکاتمو مرتب میکردم دیدم اینیکی جدیدی که خریدم مرتبه اما اون یکی همینطور کثیف و کثیفتر شد
انگار اول دیدم تمیزه مرتب نوشتم یجا حالم بد بود بی حوصله نوشتم بعد چشمم به کثیفی عادت کرد کثیفتر کردم و رفت رفت تا رسید به این کثافت
گفتم شرایط زندگی آدما هم همینه میای به خودت میبینی اونقدر غرق شرایطت شدی که دیگه سخت میشه دراومد اما بازم میگم مثل قبل هراتفاقی که بیوفته ما میتونیم از شرایط دربیایم شرایط بهونه خوبی نیست واسه تلاش نکردن آره واسه نرسیدن میتونه دلیل مناسبی باشه اما واسه ناامیدی و تلاش نکردن بهونه ی اشتباهیه
خالخ کوچیکم اونقدر پیش مامانبزرگم پشت ما بد گفته که یه گارد عجیبی داشت به داداشم:)) نمیخوام باز کنم ولی رومخمن
قول دادم اونقدر بزرگ شم که بیان واسه دستبوسی
میخوام اونروزو ببینم به چشم...
که نگی سرنوشت بگی بادست نوشت.
اقا مایه مسئول پست وظیفه شنااااس داریم که خیلی الاغ سانه
د اخه کره اسب بسته رو میگیری بیار بده باید بیایم دم خونن بهمون بدی؟؟!
ایخداا
دوروزه بستم دستشه هیچ گوهی نمیخوره دیروز بستمو گرفت رفت شهرشون:))))
ایخدااااا اینا کین منو انداختی وسطشون
نمیدانم چرا خوابم میایههه
روز خوبی بود پارگی داشتیم ولی خب من همه نیستم!
ازخواب که بیدار شدم حس کردم گودرتم پر ازمندیهههه:))
ببین من با هیچی کار ندارم تو نیاز داری به برنده بودن برای نیازت چه گوهی میخوری؟ چصناله میای؟؟ اصن حق نداری بچه..
من فقط جلوی خدا زانو میزنم هیچچیزی نمیتونه زانو زدنمو ببینه این دنیا بچهتر ازین حرفاس باااو
کنکور که هیچی به حساب نمیاد سر قبرش خرما خیرات میکنم عمو!
حالم عجیبه... یه غمی دارم که نمیدونم ازکجاست
خستم نه جسمی روحی خواب واسم مهمترینه نباشه نابودم:)
اصلا زور ندارم ایکاش... ایکاش میشد نه ولش کن تلاش جذابه
اصلا ازصفر شروع کردنو دوست دارم خراب کردن پلهای پشت سرو دوست دارم
کلا وقتی یه آدم جدید میشم دوست دارم همچی ریست شه افکارم شناختم تلاشم
البته بجز آدمای مهم و چیزای ارزشمند:)
اینم بگم
من آدم دگمی نیستم اتفاقا خیلی ترسوام تو انتخاب چیزای مهم و اغلب سعی میکنم اشتباه پیداکنم قبل اینکه نشون بدن ارزشمند نیستن اما این جنگها درونین به بیرون ارتباطی نداره نمیزارم بقیه درباره علائقم نظر بدن.
یکم حرف بزنم شاید درست شم
من خیلی سختی کشیدم ازبچگی تاهمین الآنم اونقدر سختیام حیاتی هستن که خیلیاشون حتی ازمنم مخفین یادمه ۱۰سالم بود تو حیاط نشسته بود تکیه دادم به دیوار آسمونو نگاه کردم گفتم یعنی میشه فکرنکنم و یادم بره؟ میشه مشکلات واسم کمرنگ بشن؟ اونشبو هیچوقت یادم نمیره هوا ی بوی خاصی داشت آسمون خوشرنگ بود و ستاره ها ازطرف ماه بهم چشمک میزدن
ازونشب به بعد دیگه کم شد فکربه مشکلات و رسید به الآن..:)
دیگه هیچی یادم نیست ازشون تصاویر تارن خاطرات نیستن اما هرزگاهی حس بدی میچپه تو سرم که بلاکش میکنما اما خب هربار قویتر میشه
خستم ازبس فکرنکردم نمیتونم فکرکنم واسم خوب شدا ولی خب یکم سخته دیگه...
بعضی وقتا خودمو که از بیرون میبینم حق میدم به آدما
دارن یه پسر سرد و بی روح رو میبینن که از صورتش چیزی جز خشم معلوم نیست نه خندش از سر شادیه نه اخمش ازسر خشمه
همش ادا درمیاره که شناخته نشه... که دور بمونن که زخم نزنن
براهمین قضاوت میکنن ضربه میزنن حسادت میکنن اگه منو میشناختن ازین حرفا نمیزدن:)
+بسه دیگه برم محیط و مساحت با سینوس رو بزنم تستای کراسینگ اور هم موندههههه
خستمممممم خوابم میاااااد تف به این جوگیری های بی وقت
ادمو سگ بگیره جو نگیره!
اقا درسمونوخوندیم دیگه
یکم از ژنتیک مونده که فردا جمعش میکنم از شنبه ازمون میزنم.
امروز تک درس ازمون ریاضی داشتم ۲۵سوال بود ۸تا جواب دادم ۳تا غلط:)))))
واقعا خستگی روم موثره نمیتونم به خوابم دست بزنم:))
این یه قلم رو من نمیتونم متاسفانه من ذهنم خیلی فعاله و واسه همین سریع خسته میشم ذهنم خیلی کار میکنه باید همچیو سرکوب کنه و اینکار داغونش میکنه:))
نمیدونم چطور بگم ولی میخوام بگم:))
خدایی سینگل بودن مشکلش کجاست؟ چرا باید اینقدر ارزشمون رو پایین بیاریم که نابود شیم؟ طرفم داشت تعریف میکرد از دوستش نمیخوام بگم چی میگفت شاید ناراحت بشه اما اینو میتونم بگم یه پسر هیچوقت کاری نمیکنه که طرف مقابلش حس ناامنی بکنه اصلا مرد باید بوی امنیت بده...
اگه صحبتی شد که شما حس کردین امن نیست طرف مقابلتون فرار کنین ازش... بعنوان برادر ازتون میخوام که دربرین ازدستش.
من ۷تا پسرو میشناسم از بین اینا ۵تاش لاشین و ۳تاشونو مثل کف دستم میشناسم؛
میدونم یه پسر اگر حیوون صفت بشه چه کارایی میتونه بکنه نمیخوام بحثو واکنم ولی ناموصا نمی ارزه تنها بمونین تنها بسازین به موقعش یه همراه میاد خدا تو قرآن میگه:
ما فاتَكَ لم يُخلق لكَ وما خُلِقَ لكَ لن يفوتكَ.
یعنی اونچی که واسه توعه ازدستت نمیره اونی که ازدستت رفت براتو نبود.
پسرای خوب کم نیستن فقط تو چشم نیستن... شما هرگز پسریو نمیبینی که رفیق نداره با خداش صحبت میکنه هفته ای ۳جلسه باشگاه میره هیچوقت این پسرا دیده نمیشن منتظر باشین تا پیدا شن
هممون میخوایم عشق رو تجربه کنیم اما با آدم درستش قشنگه نه با نخاله های هرجایی که عین دستمال کاغذی همجا هستن
ارزش خودتونو بدونین،خودتونو دوست داشته باشین،پیشرفت کنین و به آدمای مضخرف نگاه نکنین
آدمای عادی ارزش تجربه کردنو ندارن وایسین تا سرراهتون فرشته پیدا بشه:)
امروز خیلی خستم فکرکنم کم خوابی واقعا روم موثره
نمیتونم کم بخوابم لعنتی فکرکنم این یه قلمو نتونم
درهرصورت من هنوز سرپام!
دیروز مشاور بهم گفت ساعت مطالعه رو هم بزارم تو گزارش هرروز
داشتم حساب میکردم و دیدم پشمام من ۱۳ ساعت تایم مطالعمه بدون مرور شبانه و تمرین خط روزم (خطم درحد خط عیلامیانه)
حس سبکی دارم چون مشاورمو بخشیدم مشکل داشت اشکال نداره بالاخره آدمه و تو تاریکی حیوون میشه مهم نیست امیدوارم هرچه زودتر مشکلش تموم شه
من کارم غصه خوردن نیست کارمن جنگیدنه عموجون
اگه اون باهام بدکرده باشه یا هرکس دیگه ای کارمن انتقام نیست خدا پشتمه اون انتقام میگیره من باید مسئولیتی که خدارو شونم گذاشته رو انجام بدم
ازنظرم آرزوهامون مسئولیتیه که خدا بهمون داده وظیفمه که مسئولیتمو انجام بدم بقیه با خداست
یادمه قبلا نوشته بودم تو اون وبم مسیر هدفت تورو بزرگمیکنه تا بهت بدتش مسیر هدف تورو بزرگمیکنه تا لیاقت هدفو داشته باشی
من هدفم بزرگه و دردشم زیاده مهم نیست دیگه از درد فرار نمیکنم:)
اره دیوونم ولی این...
رویای منه:)
خب امروز کلللی داشتم میخوندم واقعا مورد عنایت قرار گرفتم
اما عمووو من برندم وااای امروز دندونپزشکی داشتم ساعت ۴تا ۷ونیم کارم طول کشید
میخواست فکمو جراحی کنه کمتر طول میکشید چخبرههههه
و الان دارم از درد میترکم:)) و صبح خودمو پاره کردم تا به برنامه برسم متاسفانه دینی یازده مونده که فردا میخونم تو استراحت بین پارتهام ولی لعنتی چیه داستانش هروقت پر انگیزه میشم یه اتفاق عجیب میوفته و انگار دنیا هنوز منو نشناخته دندون درد که خوبه قلبمم درد بگیره من میخونم داشی من همونیم که با تست زدن گریه میکرد ارادم همونه فقط روش خوندنم عوض شده که بهترم شده
با اسلحه ای میام سراغت که حتی فرصت دفاع هم پیدا نکنی
من همه نیستم!
این پاییز چشه؟ من گفتم بارون میخوام لج کرده باهامون
بارون کووو اصن پدیده ای به نام ابر هم تو آسمون نیست
د لعنت به این هوا من بارون میخوااااااام
یه چندوقت طول کشید تا اعماقم بیاد بیرون الان من همون پسرم با انرژی مثبت همون پر انگیزه همون جریح و وحشی
حقیقت اینه من دومین سالمه که دارم میخونم
از امروز بیشتر از۶ساعت نمیخوابم:)
پارسال خیلی زور زدم اما الکی زور بود
اگه کسی فقط دوهفته پستام رو بخونه متوجه میشه که من اشتباهامو گردن یکی دیگه نمیندازم
اما خب من از صفر داشتم شروع میکردم و روشی که از مشاور گرفته بودم اشتباه بود دیگه حرف زدن دربارش دل و ذهنمو کثیف میکنه خوب نیست بسه
باید با تمام وجودم ادامه بدم پارسال نقطه عطف زندگیم بود:))
من از خاکستر خودم زاده شدم
و امسال سالیه که باید ازش استفاده کنم:)
ادامه میدم،ادامه میدم حتی بیشتر از پارسال میخوام تایم مطالعمو ببرم رو ۲۰ساعت رکورد خودمو بشکونم:)
اشتباهام رو بگم که اگه کسی داره میخونه این اشتباهاروتکرار نکنه...
بریم جلو که موفقیت منتظرمونه خیلی طول ندیم انتظارشو:)
معادلات مثلثاتی رو میخوام با روش معمولی برم سینوس کسینوس زوایا رو بلدم ولی خب یک هزارم تا ۴صدم اختلاف داره و واسه رادیکالم تا ۲دهم اختلاف پیش میاد اغلب سوالاتم با رادیکالن میرم با روش معمولی چقدر مگه سخته؟ میزنم تو دهنش بابا یه مثلث خیامه یه مادره یه طلایی و سینوس کسینوس دوبرابر کمان بعلاوه تانژانت کتانژانت سخته؟ نه اصلا سختی معنا نداره عمویی!
سختی محدودیته،یه محدودیته که ذهن میسازه تا انرژی ذخیره کنه و از فلسفه بقا پیروی کنه اما من آدمم من پادشاه ذهنمم نه برعکسش
من نمیخوام وقتی مردم اسممو باد ببره میخوام اسمم بمونه اصلا فلسفه وجودیم شاید همین باشه
اینهمه اتفاق افتاد که باید میمردم اما زندم از تولدم که قرار بود واسه نجات جون مادرم جنازه من و قلم رو دربیارن اما دیدن عمویی زندس اپاندیسم ترکید من زنده موندم رفتم زیر ماشین همچنان زنده موندم اینهمه جون کندم واسه زنده موندن که فراموش شم بعد مرگ؟ نچ نوموخاااام
یا اسممو میزارم بمونه یا عرق عزراییلو درمیارم
من همینم جنگنده تا تهش...
دنیای نوجوونی باحاله ها با رفیقات پاشی بری بیرون بگی بخندی از کراششون بگن از اشتباهاشون از انتخاباشون بزنین تو سروکله هم، بری گیم نت، بیای خونه ویدئوگیم بزنی، تا نصفه شب فیلم ببینی با پیتزا و نوشابه،پادکست گوش کنی،
کتابای فانتزی بخونی غرق دنیاش شی،
با دوستات بری جنگل، بری دریا، بری کوه،
برین دور دور...
چرا هیچکدومشو تجربه نکردم؟ مگه نوجوون نیستم؟ ۱۹سالم هنوز تموم نشده چرا تا قبل ۱۲میخوابم رفیقی ندارم بیرون نرفتم فیلم کلا۸تا دیدم و جالبیش اینجاست واسم باحال هستنا ولی نمیخوام تجربشون کنم ازنظرم ارزش نداره اگه بخواد از پیشرفتم جلوگیری کنه...
بزرگ شدم؟ یا شایدم ربات کدومشه؟ چرا اینطوریم؟ مخاطبین گوشیم دوتان مامان، بابا
زندگی سالم کدومشه این یااون؟ کارم درسته یعنی؟؟!
آره فکرکنم درسته من نمیخوام ارزشمو با آدمای دوروبرم پایین بیارم خب خونه هیچکس واسه خوابیدن نموندم هیچکسم خونه ما نیومد واسه خوابیدن همیشه اون پسر نچسبه بودم که کسی چفتش نبود خب بزار همون پسر نچسبه بمونم من حتی ماهواره هم نداشتم کلی از کارتونای بچگی که بچها از پرشین تون میدین رو من نمیدیدم، اصن ندیدم:)
بچگیم با داستان شاهنامه گذشت سوپراستارم آرش کمانگیر بود کسی که واسه ارزشاش جونشو داد:)
بچها مردعنکبوتی میشدن من زال اونا بتمن من رستم اونا بن تن من کاوه
البته بن تنو میدیدما ولی خب بیشتر با شاهنامه بچگیم گذشت:)
مدرسه که میرفتم کتاب میخوندم یادمه ۸سالگی دوتا دایره المعارف رو تموم کرده بودم یدونه دایناسور بود یدونه حیوانات
و دوست حسودم بهم گفته بود کتابات بدرد نمیخوره منم جفتشونو پاره کردم بعد بابام اومد دید با لبخند تلخ گفت چرا اینارو پاره کردی منم کللی خجالت کشیدم یادمه خیلیییی پولش بود هعی کلا از بچگی هرچی حسود بود دور من میومد:))
خب من طوری بزرگ نشدم که واسه یه سری تجارب و لذت از ارزشام بزنم
ارزشهام ازجونم مهمتره:)
من شاید یچیزاییو تجربه نکرده باشم اما چیزاییو فهمیدم که بقیه نفهمیدن... خب تو زندگیم اونطوری که بقیه تفریح میکنن من نمیکنم چون طوری که بقیه زندگی میکنن من نمیکنم.
همینکه یکی با لبخند ازم تشکر کنه واسم بسه همینکه مادر پدرم ازم راضی باشن باعث شرمندگیشون نباشم واسم بسه اینا لذتن نه بقیه چیزا:)
+این چندوقت خیلی حس تفاوت میکنم اما مهم نیست بخشی از هویتمه:)