هوَ مَعَکُمْ أَيْنَ ما کُنْتُمْ
حالم عجیبه... یه غمی دارم که نمیدونم ازکجاست
خستم نه جسمی روحی خواب واسم مهمترینه نباشه نابودم:)
اصلا زور ندارم ایکاش... ایکاش میشد نه ولش کن تلاش جذابه
اصلا ازصفر شروع کردنو دوست دارم خراب کردن پلهای پشت سرو دوست دارم
کلا وقتی یه آدم جدید میشم دوست دارم همچی ریست شه افکارم شناختم تلاشم
البته بجز آدمای مهم و چیزای ارزشمند:)
اینم بگم
من آدم دگمی نیستم اتفاقا خیلی ترسوام تو انتخاب چیزای مهم و اغلب سعی میکنم اشتباه پیداکنم قبل اینکه نشون بدن ارزشمند نیستن اما این جنگها درونین به بیرون ارتباطی نداره نمیزارم بقیه درباره علائقم نظر بدن.
یکم حرف بزنم شاید درست شم
من خیلی سختی کشیدم ازبچگی تاهمین الآنم اونقدر سختیام حیاتی هستن که خیلیاشون حتی ازمنم مخفین یادمه ۱۰سالم بود تو حیاط نشسته بود تکیه دادم به دیوار آسمونو نگاه کردم گفتم یعنی میشه فکرنکنم و یادم بره؟ میشه مشکلات واسم کمرنگ بشن؟ اونشبو هیچوقت یادم نمیره هوا ی بوی خاصی داشت آسمون خوشرنگ بود و ستاره ها ازطرف ماه بهم چشمک میزدن
ازونشب به بعد دیگه کم شد فکربه مشکلات و رسید به الآن..:)
دیگه هیچی یادم نیست ازشون تصاویر تارن خاطرات نیستن اما هرزگاهی حس بدی میچپه تو سرم که بلاکش میکنما اما خب هربار قویتر میشه
خستم ازبس فکرنکردم نمیتونم فکرکنم واسم خوب شدا ولی خب یکم سخته دیگه...
بعضی وقتا خودمو که از بیرون میبینم حق میدم به آدما
دارن یه پسر سرد و بی روح رو میبینن که از صورتش چیزی جز خشم معلوم نیست نه خندش از سر شادیه نه اخمش ازسر خشمه
همش ادا درمیاره که شناخته نشه... که دور بمونن که زخم نزنن
براهمین قضاوت میکنن ضربه میزنن حسادت میکنن اگه منو میشناختن ازین حرفا نمیزدن:)
+بسه دیگه برم محیط و مساحت با سینوس رو بزنم تستای کراسینگ اور هم موندههههه