هوَ مَعَکُمْ أَيْنَ ما کُنْتُمْ
امروز یکم سردرگم شدم اما خب من راهی ندارم یا باید باختو قبول کنم یا بزنم جلو
من همیشه انتخابم دومی بوده و هست...
داشتم دفتر نکاتمو مرتب میکردم دیدم اینیکی جدیدی که خریدم مرتبه اما اون یکی همینطور کثیف و کثیفتر شد
انگار اول دیدم تمیزه مرتب نوشتم یجا حالم بد بود بی حوصله نوشتم بعد چشمم به کثیفی عادت کرد کثیفتر کردم و رفت رفت تا رسید به این کثافت
گفتم شرایط زندگی آدما هم همینه میای به خودت میبینی اونقدر غرق شرایطت شدی که دیگه سخت میشه دراومد اما بازم میگم مثل قبل هراتفاقی که بیوفته ما میتونیم از شرایط دربیایم شرایط بهونه خوبی نیست واسه تلاش نکردن آره واسه نرسیدن میتونه دلیل مناسبی باشه اما واسه ناامیدی و تلاش نکردن بهونه ی اشتباهیه
خالخ کوچیکم اونقدر پیش مامانبزرگم پشت ما بد گفته که یه گارد عجیبی داشت به داداشم:)) نمیخوام باز کنم ولی رومخمن
قول دادم اونقدر بزرگ شم که بیان واسه دستبوسی
میخوام اونروزو ببینم به چشم...
که نگی سرنوشت بگی بادست نوشت.
