هوَ مَعَکُمْ أَيْنَ ما کُنْتُمْ
اون انیمه یعنی "your name"
منو خیلی بهم ریخت:)
من یه آدمیم که زیادی حس میکنم:) یعنی غم یه نوشته یا یه اتفاق که واسه بقیه افتاده رو حتی از پشت گوشی حس میکنم
یطور مثل اسفنج که همچیو جذب میکنه خوبی جذب میکنه بدیارم جذب میکنه:)
تو حتی بهترین کلماتو بکار ببر اما من باخوندن نوشتت میفهمم غم داشتی یانه:)
نمیدونم چرا اینطوریم ولی خب من همینم انگار با حس کردنشون میتونم خودمو پیدا کنم میتونم مرهم بشم واسه بقیه میتونم کمک کنم میتونم جمله ای بگم که دردشون رو تسکین بده.
غم پشت داستانش خیلی خیلی زیاد بود داستانش لایه لایه بود
و من غمشوپیدا کردم غمی که خودم تا مغز استخوان چشیدمش.
داستانش سه بخش داشت که منو بهم ریخت که یکیشون رو اصلا به هیچ انسانی نمیتونم بگم اما درباره یکی دیگش میخوام صحبت کنم چون واقعا جالب بود...
یزمانی هست ازخودت فرار میکنی ازهرچی که درباره توعه میشی یه آدم دیگه و به یچیز پناه میبری
یهویی اون چیز تورورها میکنه حالا هرچیزی میتونه باشه یه آدم یا یه مکان، یه حس یا یه کار، هرچیزی؛
اونموقع حسمیکنی یچی نیست یه گمشده داری یه خلا درونی که با هیچی پر نمیشه
اون بخاطر رها شدن نیست، بخاطر ازدست دادن نیست...
بخاطر فراموشیه؛ فراموشی یه حس ،یه رفتار، یه اتفاق
من این جمله رو دربارش مینوشتم تو اولین وبم
یچی نیست یچیکه پیداش نمیکنم؛
یه هیچی که انگار همچیمو برداشته و تبدیلش کرده به هیچی.
و اون انیمه داشت همینو نشون میداد حالا با یه شکل فانتزی
پسری که وقتی میخوابه جای یه دختر زندگی میکنه
عاشقش میشه
میره دنبال دختر بگرده
دختر میمیره و انگار یه توهمه
دوباره میره دنبالش همو پیدا میکنن اما یهو همچی عوض میشه
پسره همچیو فراموش میکنه فقط میدونه یه گمشده داره گمشده ای که نمیدونه چیه کیه اما میدونه به شدت مهم بود
اون چیزگمشده ذهنیتشو عوض میکنه هرجا میره سرکار درباره همون رویاییه که توسرشبود میخواد اونوزنده کنه اما فقط تو رفتارش مشخصه و خودش نمیبینه.
امیدوارم حرفمو درک نکنی چون دردش به شدت زیاده و من بعد سه سال هنوز نتونستم بفهمم اون چیه
اون خلا هنوز داخلم هست
هنوز یچینیست و من واقعا نمیدونم چیه.
قبلا فکرمیکردم نه همچیاوکیه هضمش کردم اما اینطور نبود من فقط بهش فکرنمیکردم ولی اون انیمه دستشوگذاشت رو زخمعمیقوجودم:)
چرا بهش فکرنمیکنم؟
چون از درد خوشم میاد:) من سراسر وجودم با درده و درد بهم انرژی میده...
خودم به خودم درد میدم و این شاید بزرگترین و بدترین رفتارم باشه.
من بزرگترین دشمن خودمم.
