هوَ مَعَکُمْ أَيْنَ ما کُنْتُمْ
خب...
امروز ازمون پارسال رو دادم خوب بود
برناممون بیشتر حالت مروری داشت این هفته:)
واسم یطوری انگار یه خاطراتی داره میاد بالا
یه سری خاطره خاکستری و گنگ اما کم کم داره یادم میاد...
دارم بچگیو به یادم میارم خاطرات کم کم دارن روشن میشن:)
کم کم دارم خودمو میشناسم خیلی خوبه نه ؟:)
مثلا اونروزیو یادممیاد که مامانبرگ پدریم گفت خواهر داشتمو من بجای اون بدنیا اومدم:)
دویدم رفتم تو باغ زیر درخت پرتقال گریه کردم همش میپرسیدم
یعنی من جاشو گرفتم..؟ زندگیشو گرفتم تا خودم زنده بمونم؟
اون نور آفتاب رو یادم میاد که ازبین برگها میخورد روگونه هام:)
خیلی خوشحالم که کم کم دارم خودمو میپذیرم
انگار ناخودآگاهم فهمیده من میتونم با خاطرات بد بچگیم کنار بیام
اشکال نداره به درسم آسیبی نمیرسه...
من فقط میخوام بدونم چطوری اینطوری شدم:)