هوَ مَعَکُمْ أَيْنَ ما کُنْتُمْ
الله اکبر.
زنگ های خطر پاکدلان به صدا درآمده بود...
در پی گذشت از بین آن دو ستون جنگی بزرگ شکل گرفت
آری نظم نوین جهانی در پی شکل گیری بود...
این سخن را برزبان جاری کردند...؛
هرآنکس که ازما نیست چهارپاست و اما هرکس برما دشمن است چهارپاییست وحشی که خونش برما حلال است
اما صخره ای محکم از چاهی عمیق در مشرق زمین بالا آمده بود...
صخره ای که بنا در ریشه های آن سرزمین داشت،
صخره ای که شالوده ی افکاری پلید ستیزانه بود،
آن صخره ماموریت داشت پناهگاه پاکی خواهان باشد،
وجنگجوی قصه ی ما کجا بود..؟
او در پایین مستاصل بود؛
او میترسید ؟ ازچه،ازکه؟ آیا با ارزش تر از پاکی برای فداکردن جانش بود؟
اودر سردرگمی شدیدی بود که ناگهان،
هجوم تاریکی را دید او روشنی را نیافت اما تاریکی را میشناخت...
او باخود زمزمه کرد: «هرآنکه دشمن دشمن من است،دوست من است».
بلی او راهش را یافت و تن به سربازی صخره داد...
تا گردن تاریکی را بزند،
او یک هدف داشت نابودی پلیدی و دوستان خودرانیز پیدا کرده بود
پس راه هموارتر شده بود.
